سیمرغ
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
چه خبر؟ ... نظرات() 

سلام به دوستان خوبم

 

انتظار داشتم از این همه آدم که رفتن مشهد یه نفر درست و حسابی از لحظه حرکت تا روز آخر رو برای ماها که نتونستیم بیایم بنویسه

اما کسی این کار رو نکرد

یکی دو نفر هم که نوشتن گله و شکایت از غذا و آسانسور و ... بود که دور از مرام بچه هیئتی ها هست

به هر حال امیدوارم که زیارت همگی قبول باشه و برای ما هم دعا کرده باشین و بهتون خوش گذشته باشه و این برنامه همچنان تداوم داشته باشه

انشاالله

ما هم خوب هستیم و داریم به خونه جدید عادت میکنیم و دنبال فرصت برای سر زدن به خانواده هستیم که انشاالله جور بشه

 

حرف تازه و جدیدی نیست و همه رو به خدا میسپارم

بای

 

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
خونه جدید و اینترنت دره پیت ... نظرات() 

سلااااااااااااااااااااااام

من با یه اینترنت دره پیت به زور وارد اینترنت شدم

این چند روز برای اثاث کشی خیلیییییییییییییی سختی کشیدیم

ایشالا که هم ما و هم همه ی مستاجرا به زودی صاحب خونه بشیم

الهی آمین

فقط اومدم بگم:

1)زیارتا قبول باشه

2)یکی از بچه ها برای یه جانباز شیمیایی درخواست دعا داشته

براش دعا کنید

ایشالا که خدا همه ی مریض ها رو شفا بده

الهی آمین

 

فعلا باااااااااااای

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
مشهد بدون ما ... نظرات() 

سلام به دوستان گلم

میدونم که الان همگی دور هم جمع هستین و حسابی بهتون خوش میگذره

جای ما رو هم خالی کنید

هرچند که جای ما الان خیلی خالیه و همتون اونو حس میکنید

 

ما این چند روز کلی دنبال خونه گشتیم و بالاخره یه خونه پیدا کردیم

و قراره پنجشنبه و جمعه اثباث کشی کنیم

مامانم اینا هم الان توی راه هستن که بیان برای کمک

 

ایشالا که زیارت همگی پیشاپیش قبول باشه

برای ما هم بسیار دعا کنید

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
مشهد هیئت 91 ... نظرات() 

سلام به دوستان خوبم

امسال قسمت ما نشد که بیایم مشهد

به دلیل یه سری مشکلات

انشاالله که این برنامه همچنان ادامه داشته باشه و بتونیم سال آینده در کنار دوستان مشرف بشیم

رفتین اونجا ما رو فراموش نکنید

پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
عییییییید91 ... نظرات() 

سلااااااااااااااااااااااام

به همه ی دوستان گل خودم

سال جدید رو به همه تبریک میگم

انشاالله که این سال برای همه سال خوب و خوشی باشه.

 

عرضم به خدمتتون که ما 25 اسفند راهی اسدآباد شدیم.

لحضه تحویل سال هم دور هم کنار هفت سین نشستیم و سال جدید رو شروع کردیم.

 

 

بعد هم مادرشوهرم اینا از گرگان اومدم و جمعمون جمع شد.

 

 

یه روز با خانواده همسر رفتیم سنندج و اونجا یه گشتی زدیم و دوست سید محسن "آقا سینا" ما رو توی شهر زیبای خودشون همراهی کرد.شهر قشنگی بود و من برای اولین بار بود که رفتم اونجا.

 

فردای اون روز هم بقیه رفتن لاله جین و برگشتن و روز شنبه به طرف گرگان حرکت کردیم.

جاده ها خیلی شلوغ شود و با تاخیر به بابل رسیدیم و شب رو خونه ی یکی از فامیل های سید محسن اینها اطراق کردیم و فردا صبح به طرف گرگان به راه افتادیم.

ظهر برای نهار رسیدیم و دیگه تا آخر عید اونجا بودیم و مشغول دید و بازدید و .....

 

مسیر برگشت هم فیروزکوه بود

ساعت 8 صبح روز 14 از گرگان به طرف تهران به راه افتادیم و شب رو باز هم طبق معمول مزاحم زوج حسینی راد بودیم.

آقای معصومی اینها هم اومدن.

 

دوستان حدودا تا ساعت 2 شب بیدار و مشغول بحث پیرامون مشکلات و مسائل فرهنگی و اجتماعی جامعه بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته من در این بحث ها شرکت نکردم.

 

صبح فردای اون روز هم به طرف اصفهان به راه افتادیم و ساعت 13:30 رسیدیم اصفهان

و روز از نو و روزی از نو

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
قبل از عید 91 ... نظرات() 

سلااااااااااااااااام به خدمت دوستان گلم

ما فردا صبح زود به سمت همدان حرکت میکنیم.

اینو قبلا گفتم و همچنین قبلا گفتم که بعد از همدان میریم گرگان

اومدم اینجا که بگم سر سفره هفت سین موقع دعای تحویل سال ما رو از یاد نبرین.

حتما برامون دعا کنید.

انشاالله که سال خیلی خوبی رو شروع کنید.

برای همگی آرزوی بهترین ها رو دارم

بهتون خوش بگذره

فعلا خداحافظ

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
دختر زیرک ... نظرات() 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود را پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد.

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست.

اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است ...

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد.

آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است

 

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
  ... نظرات() 

سلام

ما پنجشنبه این هفته راه میافتیم میریم به طرف همدان

 

مادر شوهرم اینا هم اول عید میآن همدان

تا 4 عید اونجا هستیم و از اونجا میریم گرگان

 

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
جک ... نظرات() 

مادر به پسرش میگه: می دونم شیطون گولت زد موهای خواهرت رو کشیدی

پسر: آره، ولی مشتی که زدم تو شکمش ابتکار خودم بود ...!!!

 

 

یه روز یه نفر میره بانک تا چکشو پاس کنه متصدی بانک ازش می پرسه چک سیباست؟

میگه نه چکه گردوهای پارساله.

 

 

 

راز موفقیت چیست؟ "تصمیم گیری درست".
تصمیم گیری درست از چه ناشی میشود؟ "از تجربه"
تجربه از چه بدست می آید؟ "از تصمیم گیری های غلط !!

 

 

غضنفر با زنش تو انگلیس، صبح زود پاشد رفت بیرون
توی خیابون.یه مرده از کنارشون رد شد و گفت:گود مورنینگ سر؟
غضنفر جواب داد:سر مورنینگ گود؟!
زنش پرسید: اوا چی شد؟
غضنفر گفت هیچی! این یارو انگلیسیه گفت:سلام علیکم

و منم بهش
گفتم:علیکم سلام

 

 

این روزها اگه تو خونه باهاتون مهربون شدن
به سرعت خونه رو ترک کنید!
قضیه خونه تکونی جدیه!!

 

 

 

اسفند ماه هر سال مردانی از سرزمین پارس به پا خواهند خواست
تا از پنجره ها آویزان شده و شیشه ها را پاک کنند!!!!!

 

 

 

برای کاهش وزن ابتدا سر خود را به چپ و سپس به راست بچرخانید
این حرکت را چند بار در موقع تعارف شیرینی، شکلات، تنقلات
و غذاهای چرب و چیلی انجام دهید!
حتما لاغر میشوید.

 

 

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا می کردند که ناظم میاد تو با عصبانیت می گه : اینجا طویله است؟
یکی از بچه ها می گه : نه آقا اشتباهی اومدید!

 

 

 

یارو میره ثبت احوال میگه یه شناسنامه واسه بچه ام میخوام!
میگن اسمش چیه؟

میگه “شورلت”

میگن اینکه اسم ماشینه
یه اسم بزار که به نام پدر و مادر بیاد.
میگه خب به اسم ما میاد دیگه من "بیوک" آقا هستم .
همسرم هم "خاور" خانوم!!


شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
کلاه فرروش ... نظرات() 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.

تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست.

بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.

در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.

اوکلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد.

میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند.

او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.


سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.

یک روز که نوه او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.

او کلاهش را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.


یکی از میمون ها از درخت پایین آمد وکلاه را از سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت:

فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!!!

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
جک ... نظرات() 

وقتی فین میکنین لای دستمال رو نگاه نکنین !! کمتر گزارش شده کسی مروارید فین کرده باشه ...

 

 

 

یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!

 

 

 

مرد: وقتی دعوامون میشه چرا عصبانی نمی شی؟

زن : خودمو کنترل میکنم.

مرد: چه جوری؟

زن : کاسه توالت رو می شورم.

مرد : چه ربطی به دعوای من و تو داره؟

زن :آخه با مسواک تو می شورمش.

 

 

 

 

دو تا زن توی اتوبوس برای یک صندلی خالی دعواشون میشه
راننده میگه اونی که مسن تره بشینه روی صندلی
هر دو زن به هم نگاه کردن و صندلی خالی ماند!

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
هههههههههههههههه ... نظرات() 

یارو زبونش می گرفته،می ره داروخونه

می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب، دیب! طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟

یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟ یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه... ی

کی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو میارن.

وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟ یارو: آره.

کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

یارو: آره.

کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟! همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد.

کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه پلاستیک مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب! می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟

می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!!

جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
دوستی ... نظرات() 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.

یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند

ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت میکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، مینشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره میدید، برای هم اتاقیش توصیف میکرد.

پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد.

همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد، هم اتاقیش جشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و روحی تازه میگرفت.

روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.

مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.

پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.

بالاخره میتوانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است.

 

پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!!!

 

جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
فداکاری ... نظرات() 

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.

در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.

زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.

زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو.

گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.

از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت،

اما قلب دو نفر را گرم می کرد

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
شریک ... نظرات() 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند
بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند
و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:نگاه کنید،این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت.غذا سفارش داد،

پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.


یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی‌ نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌ نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد
مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش.

مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد
تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است،
ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز
با هم شریک باشیم.همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد: بفرمایید چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟

شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد:منتظر دندانهــــــا!!!

 

سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
لاک پشت ها ... نظرات() 

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند،
هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
... در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند،
و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید،
گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد...

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت.
پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او،
پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده, او اعلام کرد:
که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد...

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،
دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم


نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این میشه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم, عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمیدیم....

یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
22 بهمن..............90 ... نظرات() 

بچه ها اومدن و کلی بهمون خوش گذشت.

واقعا جای بقیه زوج ها خالی بود.

از بس هی گفتن فلان مطلب رو بنویس

اینو ننویسی آبرومون میره

اینو حتما بنویس

اصلا نمیدونم چی بنویسم.

 

از نقش جهان و خریدهای نکردهساکتساکتساکت

 

از قهوه خوردن توی منطقه ارمنی هااسترساسترساسترس

 

از دست و دلبازی آقایون و خریدهایی که برای خانمهاشون میکردنقهرقهرقهر

 

از راهپیمایی 22 بهمن!!!!خمیازهخمیازهخمیازه

 

 

از آتیش بازی اون شب کنار پل خواجو به مناسیت پیروزی انقلابتشویقتشویقتشویق

 

از نشست های شبانه و بحث پیرامون مسائل و مشکلات مملکت و تلاش برای برطرف کردن این مشکلات!!!!!!!!!متفکرمتفکرمتفکر

 

خلاصه که حرف برای گفتن بسیار هست

همینجوری اهم اخبار بهتره

 

و اینکه به ما که خیلییییییییییییییییییییییی خوش گذشت

امیدوارم دوستان هم همین احساس رو داشته باشن


یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
پاسخ به نظر خصوصی ... نظرات() 

با عرض سلام خدمت دوستان خوبم

 

اول به نظر خصوصی:

چرا شما فکر میکنید همه باید مثل شما فکر کنند تا عاقل و دانا باشند .
من طرز فکر شما رو ندارم و هیچ وقت هم دوست ندارم که داشته باشم
حالا چه درست و چه غلط

یعنی اگه شما من رو جز دسته سوم هم قرار بدید برام مهم نیست چون با شما هم عقیده و هم نظر نیستم.


اما اگر کسی که من فکرش رو قبول داشته باشم این حرفا رو بهم بزنه سعی میکنم خودم رو عوض کنم

در ضمن سعی میکنم همینجوری مطلب بزارم تا اینکه بیام مطالب آنچنانی بزارم و شعار بدم و خودم رو یک عاقل دانا و حکیم و عالم نشون بدم و آخر هم عالم بی عمل بشم

من این وبلاگ رو درست نکردم که توش امر به معروف و نهی از منکر کنم

این کارها خیلی خوبه ها ولی هدف وبلاگ من نیست.

ترجیح میدم همینجوری باشه که الان هست.


صحبت کلی:

 ممنوم از اینکه مطالب این وبلاگ رو میخونید.

 

اما خیلی معذرت میخوام که این حرف رو میزنم.

 من اینجا هر مطلبی که دوست داشته باشم میزارم.

اگه کسی با مطالب وبلاگ من مشکل داره و از خوندنشون اذیت میشه من راضی به آزار کسی نیستم.

لطفا نخونه

 

با تشکر

جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
جک ... نظرات() 
مردم دنیا زمان رو 3 حالت می بینن، اما ما ایرانیا 4 حالت..؛ زمان گذشته ، زمان حال ، زمان آینده ، زمـــان شـــاہ.....!!!!

 

 

میدونین چینی ها اسم بچشون رو چجوری انتخاب میکنن ؟
از بلندی یه ظرف میندازن پایین صدای همونو میذارن اسم بچشون
مثل: دنگ دینگ دونگ یا دونگ دینگ دانگ

 

 

مرد: اگه توی قرعه کشی بانک برنده شم چی کار می کنی؟
زن: نصفش رو ازت می گیرم و ولت می کنم به امون خدا.
مرد: خب من ده هزار تومن بردم. بیا این پنج تومن رو بگیر و از جلو چشمام دور شو!

 

 


از یکی می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر  احتیاجه؟ می گه: 3نفر
می گن چرا 3 نفر ؟
میگه: یه نفر میره بالا نردبون ،لامپ رو میگیره دو نفر هم از پایین، نردبون رو میچرخونن
پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
جمع دوباره ... نظرات() 

سلام به دوستان عزیز خودم.

 

عرضم به خدمتتون که آقای معصومی اینا و مریم حسینی اینا دارن میآن خونمون.

تا یه یک ساعت دیگه میرسن.

البته اقای کرمی اینها هم میخواستن بیان که گویا سفر دیگری در پیش دارن.

البته  آقای بحرینی اینها هم اون موقع ها گفتن که میان و ما همچنان منتظر خبرشون هستیم.

خیلی خوشحالم که هنوز میتونیم با دوستان خوب هیئتی دور هم جمع بشیم.

جای دوستان دیگر هیئتی بسسسسسسسسسسسسیار خالیه

التماس دعا