متن فیسی

تو حموم بودم،مامان بزرگ: آهای بیا بیرون،
بدو بیا بیرون، بسیج اومده، اونم چند تا، اوناها خودم صداشونو شنیــدم ...!
من؛ :ای داد بیداد بسیجی چرا ؟! باز من چه غلطی کردم مگه !!!؟ پریدم بیرون، میگم مامان بزرگ کجان؟ صداشون از کجا میومد؟ تو حیاطن ؟!

میگه: ایناها مادر موبایلت رو میزه واست چند تا بسیج اومده !!!

 

مامان بزرگم زنگ زده بود واسه داداشم که سربازیه، شماره رو گرفته بود،هی میگفت:
ننه صدای نوارتو کم کن بفهمم چی میگی،
ننه گوشام سنگینه،
ننه صدات واضح نمیاد،
صدای نوارتو کم کن !!
کنجکاو شدم ببینم چه خبره، گوشی رو ازش گرفتم دیدم یه ساعته داره با پیشواز ایرانسل حرف میزنه!

 

دوستم پفک بهم تعارف کرد دوتا برداشتم گفت خب دیگه بسته. برگشت دستش خورد به درخت نصفش ریخت تو جوب!

( کلید اسرار)...

 

 

برگرفته از ف.ی.س.ب.و.ک



 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید